بچهها کامنت نمیزارید اگه کامنت نزارید منم دیگه ادامه ش نمیدم
صدای شکستن اومد سریع دویدم سمت در اتاق مازیار نگرانش بودم ضربه ی بدی بهش خورده بود در زدم داد زد مهدی برو...خواهش میکنم برو صدای گریه ش میومد پشت در اتاقش نشستم مازیار مغرور خاندان گریه میکرد بعد چند دقیقه صداش قطع شد حتی صدای هق هق اش هم نمیومد در زدم جواب نداد نکنه.... نه نه اون گفت کار احمقانه ای نمیکنه شاید خوابیده با همین فکر رفتم شهر رمان ...
ما را در سایت شهر رمان دنبال میکنید
برچسب: رمان,کجایی,قسمت,پنجم,
نویسنده:
بازدید: 18
تاريخ: پنجشنبه
23 شهريور
1396 ساعت: 1:45