شهر رمان

خرید بک لینک
ای دوست کجایی؟ من با همهی درد جهان ساختم امابا درد تو هر ثانیه در حال نبردمتو دور شدی از من و با این همه یک عمرمن غیر تو حتی به کسی فکر نکردم من خسته تن از این همه تاوان جداییای بیخبر از حال من امروز کجاییمن صبر نکردم که به این روز بیفتمانقدر نگو صبر کنم تا تو بیاییای دوست کجایی؟ انقدر که راحت به خودم سخت گرفتماز عشق شده باور من درد کشیدنگیرم همه آیندهی من پاک شد از توبا خاطرههای تو چه باید بک شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: رمان,کجایی, نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:45

هَرچہ دارَم مالِ تو...

چِشم های خَستہ و پر...

اِنتِظارَم ماڸِ تو...

یِڪ دِڸ ِ دیوانہ دارَم...

با هِزاراڹ آرزو...

آرزویَم هیچ...

قَلبِ بی قرارَم ماڸِ تو...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت 14:10&nbsp توسط فرشته |
شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: دلنوشته, نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:45

شیوا:خدایا مگه من چه گناهی کردم چرا دارن این کارا رو میکنن چرا؟؟؟؟چرا منو از عشقم دور میکنن؟؟امشب بلیط دارم میخوان منو بفرستن امریکا همه چی از دو سال پیش شروع شد زمانی که دانشگاه قبول شدمدو سال قبل:یه دختر هجده ساله ولی خیلی پولدار که به هیچ کس محل نمیده با پورشه ام رفتم پارکینگ دانشگاه و ماشینم رو پارک کردم پیاده شدم کیفم رو انداختم رو شونم و کلاسورم رو برداشتم ساعت هشت و بیست دقیقه بود و منم ساع شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: رمان,کجایی,قسمت, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:45

امروز:شیوا:تو فکر و خیال دو سال پیش بودم که در زدن -بفرمائید بابام اومد داخل :دخترم وسائلت رو جمع کردی خیلی سرد جواب دادم بله بابام:دخترم من همه ی این کار ها رو بخاطر خودت کردم امیر پسرخوبیه تو رو خوشبختت میکنه -شما اگه خوشبختی منو میخواستید میزاشتید با مازیار ازدواج کنم بابام:اخه اون پسره چی داره ها؟؟؟؟-هیچیم نداشته باشه من عاشقشم بابام:دیگه حرفی از اون جلو من نزن بغضم گرفته بود سرمو انداختم پایی شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: رمان,کجایی,قسمت, نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:45

ریحانه:باید به مهدی میگفتم شیوا داره میره سریع شماره مهدی رو گرفتم مهدی:الو ریحانه سلام من:سلام مهدی جان خوبی زنگ زدم بگم شیوا داره از ایران میره مهدی:واقعا من:اره اگه صلاح میدونی به مازیار بگو شاید بتونه جلوش رو بگیره مهدی:نمیدونم باید فکر کنم خیلی ناگهانی شد من :زود تصمیمت رو بگیر مهدی:خدافظ عزیزم من :خدافظ///////////////////////////////////مهدی:نمیدونم باید به مازیار بگم یا نه باید بگم شاید بتو شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: رمان,کجایی,قسمت, نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:45

ریحانه و مازیار و مهدی با هم اومدن بیرون یحانه با جیغ گفت:وای دختر دمت هات خیلی باحالی خیلی دوست دارم خیلی می خوامت امروز ناهار مهمون من مازیار:ممنونم خانم عباسی جبران میکنم مهدی:ما هم باهاتون بیایم البته اگه مزاحم نیستیم ریحانه:نه چه مزاحمتی داشتیم سمت پارکینگ می رفتیم که مهدی رفت در گوشه مازیار یه چیزی گفت مازیار هم سویییچش رو بهش داد بعدم یه چیزی به ریحانه گفت ریحانه رفت پیش مهدی مازیار اومد کن شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: رمان,کجایی,قسمت,چهارم, نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:45

بچهها کامنت نمیزارید اگه کامنت نزارید منم دیگه ادامه ش نمیدم صدای شکستن اومد سریع دویدم سمت در اتاق مازیار نگرانش بودم ضربه ی بدی بهش خورده بود در زدم داد زد مهدی برو...خواهش میکنم برو صدای گریه ش میومد پشت در اتاقش نشستم مازیار مغرور خاندان گریه میکرد بعد چند دقیقه صداش قطع شد حتی صدای هق هق اش هم نمیومد در زدم جواب نداد نکنه.... نه نه اون گفت کار احمقانه ای نمیکنه شاید خوابیده با همین فکر رفتم شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: رمان,کجایی,قسمت,پنجم, نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:45

صفحه بندی